ناجی نجیبم ، مادر
تو را سپاس می گذارم به پاس تحمل رنجهایم
مرا ببخش به خاطر تمام غفلت هایم
ببخش مرا که سخت نیازمند بخشش تو هستم
و دعایم کن به پیشگاه آن یگانهء تنها
روزت مبارک
نوشته شده توسط تنها در 25 خرداد 1388 ساعت 15:07 موضوع عمومي | لینک ثابت
The wound of night was turning pale
The wound of night was turning pale
In the desert that I was marching
Neither a bird’s wing disturbed the clear air
Nor the sound of my footsteps like other nights
Added to the sound of my former steps.
To raise a solid and firm wall around me
I brought from distance, rocks solid and heavy, bare footed.
I built a lofty wall in that place
To hide everything that to my eye was base
And to shut the passage to attacking giants
That in my mind I had visualized.
Days and nights rolled on.
I was stalled exhausted by my labor,
Neither regret kindled the fire of sweet hope in my veins
Nor my bygone recollections bothered me.
But behind the wall my fancy
Was building dark images of giants.
And in smoke color
He designed outlines of devil
Until one night like other silent nights,
The whole wall crumbled down
And my regret was mixed with surprise.
زخم شب مي شد كبود
در بياباني كه من بودم
نه پر مرغي هواي صاف را مي سود
نه صداي پاي من همچون دگر شب ها
ضربه اي بر ضربه مي افزود.
تا بسازم گرد خود ديواره اي سر سخت و پا برجاي،
با خود آوردم ز راهي دور
سنگ هاي سخت و سنگين را برهنه اي.
ساختم ديوار سنگين بلندي تا بپوشاند
از نگاهم هر چه مي آيد به چشمان پست
و ببندد راه را بر حمله غولان
كه خيالم رنگ هستي را به پيكرهايشان مي بست.
روز و شب ها رفت.
من بجا ماندم در اين سو ، شسته ديگر دست از كارم.
نه مرا حسرت به رگ ها مي دوانيد آرزويي خوش
نه خيال رفته ها مي داد آزارم.
ليك پندارم، پس ديوار
نقش هاي تيره مي انگيخت
و به رنگ دود
طرح ها از اهرمن مي ريخت.
تا شبي مانند شب هاي دگر خاموش
بي صدا از پا در آمد پيكر ديوار:
حسرتي با حيرتي آميخت.
نوشته شده توسط تنها در 20 ارديبهشت 1388 ساعت 01:48 موضوع عمومي | لینک ثابت
میدونی چند وقت هست که ازت یادی نکردم و درد و دلهام تو این سینه خسته ام نا گفته مونده . میدونی اگه کسی درداش تو دلش بمونه چی میشه . اصلا میدونی من اگه حرفام را بتو نمی گم به کی می گم ؟ میدونم که همه اینها را خوب میدونی چون آزادی چند وقته که آزاد و رها هستی یاد اون روزها بخیر که در کنارم مینشستی و دنبال مطلب می گشتیم برای وبلاگم و بهم میگفتی که از غم نگم . یادته قالب وبلاگم سبز بود ؟ وفتی رفتی هر دومون میدونستیم که دیگه همدیگر را نخواهیم دید . خیلی دردناک کسی را که سالها میشناسیش بدرقه کنی برای مرگ ![]()
![]()
نوشته شده توسط تنها در 20 ارديبهشت 1388 ساعت 00:22 موضوع عمومي | لینک ثابت
هميشه براي كسي بخند كه ميدوني به خاطر تو شاد ميشه... واسه كسي گريه كن كه ميدوني وقتي غصه داري و اشك ميريزي برات اشك مي ريزه... براي كسي غمگين باش كه در غمت شريكه... عاشقه كسي باش كه دوستت بداره!
نوشته شده توسط تنها در 15 ارديبهشت 1388 ساعت 12:12 موضوع عمومي | لینک ثابت
|
پوزش | |
|
|
گفته بود پيش از اينها: دوستي ماند به گل دوستان را هر سخن، هركار، بذر افشاندن است در ضمير يكدگر باغ گل روياندن است گفته بودم: آب و خورشيد و نسيمش مهر هست باغبانش، رنج تا گل بردمد گفته بودم گر به بار آيد درست زندگي را چون بهشت تازه، عطرافشان و گلباران كند گفته بودم، ليك، با من كس نگفت خاك را از ياد بردي خاك را لاجرم يك عمر سوزاندي دريغ بذرهاي آرزويي پاك را آب و خورشيد و نسيم و مهر را زانچه ميبايست افزون داشتم شوربختي بين كه با آن شوق و رنج « در زمين شوره سنبل» كاشتم - گل؟ چه جاي گل، گياهي برنخاست در پي صد بار بذرافشانيام باغ من، اينك بيابان است و بس وندر آن من مانده با حيرانيام پوزشم را ميپذيري، بيگمان عشق با اين اشكها، بيگانه نيست دوستي بذريست، اما هر دلي درخور پروردن اين دانه نيست. |
نوشته شده توسط تنها در 17 فروردين 1388 ساعت 20:48 موضوع عمومي | لینک ثابت
|
رستگاری | |
|
از تو ميپرسم، اي اهورا ميتوان در جهان جاودان زيست؟ (ميرسد پاسخ از آسمانها): - هر كه را نام نيكو بماند، جاوداني است از تو ميپرسم، اي اهورا تا به دست آورم نام نيكو بهترين كار در اين جهان چيست؟ (ميرسد پاسخ از آسمانها): - دل به فرمان يزدان سپردن مشعل پر فروغ خرد را سوي جانهاي تاريك بردن از تو ميپرسم، اي اهورا چيست سرمايه رستگاري؟ (ميرسد پاسخ از آسمانها): - دل به مهر پدر آشنا كن دين خود را به مادر ادا كن اي پدر، اي گرانمايه مادر جان فداي صفاي شما باد با شما از سر و زر چه گويم هستي من فداي شما باد با شما، صحبت از «من» خطا رفت من كه باشم؟ بقاي شما باد اي اهورا من كه امروز، در باغ گيتي چون درختي همه برگ و بارم رنجهاي گران پدر را با كدامين زبان پاس دارم سر به پاي پدر ميگذارم جان به راه پدر ميسپارم ياد جان سوختنهاي مادر لحظهاي از وجودم جدا نيست پيش پايش چه ريزم؟ كه جان را قدر يك موي مادر بها نيست او خدا نيست، اما وفايش كمتر از لطف و مهر خدا نيست..... |
نوشته شده توسط تنها در 17 فروردين 1388 ساعت 20:37 موضوع عمومي | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
<-BlogCustomHtml->